Saturday, January 19, 2008
کیر پیر و کس جوان
دختر سرايدار
من و چند تا از دوستام چوندر تيم فوتبال مدرسه بوديم بعد از تمام شدن مدرسه تمرين فوتبال داشتيم اين دختر رو ميديديمو هميشه از خوشگلي اين به بچه هاي ديگه مي گفتيم هيچ کدوم حرف ما رو باور نميکردند.بگذريم من ودوستم هميشه موقع تمرين هواسمون به اين بود که اين برميگرده ببينيمش کم کم اون هم متوجه شده بود که ما ميپاييمش بعضي وقتا ميومد کنار زمين تمرين مارو ميديد تا اينکه يه بار جلوي در مدرسه ديدمش و باهاش حرف زدم اسمش زهرا بود از من 2 ماه بزرگتر بود و باهاش قرار گذاشتم که يک نامه هر روز بزاره توي جا ميز م من هم جوابشو بزارم تو جاميز تا اون برداره همين جوري حدود 2 ماه طي شد ماه رمضون بود وجام رمضان بين مدارس ما روزايي که بازي داشتيم افطاري مدرسه ميمونديم . يک روز که مسابقه داشتيم مسابقات به خاطر رفتن برق لغو شد وما برگشتيم مدرسه همه بچه ها رفتن خونشون من هم به دوستم گفنتم برم جاميزمو چک کنم بيام برق مدرسه هم رفته بود و راهروها و کلاسها تاريک بود من رفتم کلاس ديدم زهرا امده تا نامشو بزاره تا منو ديد ترسيد گفت خيلي خوشحالم ميبينمت من هم گفتم اره امد جلو منو بغل کرد و گفت دوستت دارم من باورم نميشد اين بخواهد همچين کاري کنه من هم بغلش کردم و لبامون تو هم گره خورد حسابي داشتيم لب مگرفتيم من جرات کار ديگه نکردم بعد از اين جريان مراسم نامه ادامه داشت تا اينکه مدرسه تموم شد من توي آخرين نامه واسش نوشته بودم ميخوام ببينمت و باهاش سر يه تاريخ و يک ساعت مشخص باهاش قرار گذاشته بودم من با نا اميدي رفتم سر قرار چون نميدونستم مياد يا نه!
اما من رسيدم چند دقيقه بعد امد اون روز مخشو زدم تا باهم سکس کنيم من بخاطر فوتبال دو روز در هفته بايد ميرفتم مدرسه باهاش يک روز قرار گذاشتم توي کلاس اما چون مترسيديم کسي بياد قرار بود من يواشکي برم بالا اون هم کليد کلاس مارو از باباش کش بره خلاصه اون روز رسيد من رفتم بالا در کلا سقفل بود ته راهرو يه راه پله بود که هميشه تاريک بود من اونجا نشستم با کمي تاخير زهرا امد و در و باز کرد و رفت تو کلاس من هم سريع رفتم تو ديدم دوتا ميزو به هم چسبونده تا مراسممون بهتر برگزار بشه و روي ميز نشسته من رفتم تو و سلام کرديم و پاشد رفت در کاسو بست من بهش گفتم کسي دنبال تو نميادگفت نه مامانم نيست خونه بابامم گفتم ميرم بيرئن کسي دنبال من نمياد بعد از يه ذره حرف زدنلبامون تو هم گره خورد دفعه اول فقط لب بود اما دفعه دوم من دستمو از پشت گردنش کردم تو و بند سوتينشو باز کردم بعد از اتمام لب تاپ و سوتينشو از تنش در اوردم و سينه هاشو ميخوردم و ميماليدم تنش خيلي سفيد بود و رد دستم رو بدنش ميموند اون هم بکار نبود داشه با مهدي کوچولو بازي ميکرد البته ديگه کوچيک نبود از حد معمولشم بزرگتر شده بو د من اونو رو ميز خوابوندم و شلوارمو در آوردم و شلوار اون رو هم از اش در آوردم و از رو شورت کسشو ميمالوندم حسابي خيس شده بود دستمو کردم تو شرتش معلوم بود تازه حموم بوده چون اصلا بو نميداد حسابي به خودش رسيده بو د بعد از يک ذره مالوندن انگشتمو کردم تو کونش خوشش امدهي انگوشتمو تو کونش بازي ميدادم تا عضلش شل کرد برگردوندمش و کيرمو گذاشتم رو سوراخ کونش ميترسيدم دردش بگيره کونشو تف مالي کردم و کيرمو اروم هل دادم تو اروم اروم همه کيرم توش بود حسابي داشتيم حال مکرديم بعد از گذشت 10 دقيقه خيس عرقبوديم و داشتم تلنبه ميزدم احساس کردم دارم ارضا ميشم کيرمو کشيدم بيرون و آبمو رختم زمين بعد بغلش کردم و حسابي لب گرفتيم .
بعد از سير شدن هر جفتمون لبا سپوشيديم من سريع رفتم بيرون در مدرسه بسته بود باز گذاشتم و امدم بيرون .
اولین حال کردن پیره مرد
دوست عزیز از من خواسته بودی از خاطراتم در مورد دخترهائی بگم که برای بار اول سکس داشتند یا به عبارت دیگه از اونهائی بگم که من خودم بازشون کردم.... ببین من اولش بگم که من چندین بار این تجربه رو داشتم که اگه بخوام همه رو بگم کلی طول میکشه پس من برات اولیش رو که 17 سالم بود و آخریش که همین تابستون گذشته اتفاق افتاد رو میگم.
اون موقعه که من 17 سالم بود من یه دختر همسایه داشتم به نام آذیتا . اینها تازه همسایه ما شده بودن . آذیتا یه دختر خوشگل ..باحال و خیلی محجوب و مامانی بود.من اون موقعها دبیرستان میرفتم و هر موقع که به خونه برمیگشتم آذیتا رو میدیدم که اونم از مدرسه به خونه می اومد خلاصه اولها با سلا م و علیک و بعدش من یادمه که به بهانهای مختلف به در خونشون مرفتم و مثلا یه بار سراغ مادرم اینها رو میگرفتم ...یا الکی میرفتم ازشون برای مادرم اینها چیز قرض میکردم ...خوب دیگه اونم که خر نبود و میفهمید که من ازش خوشم میاد و میخوام باهاش سر دوستی رو باز کنم. اینو یادت باشه که اون موقعها مثل الان نبود که رک و واضح بری با دخترها حرف بزنی....نه بابا... برای یه ماچ باید از هفت خان رستم رد میشدی...بهر حال بعد از چندین ماه ما کم کم ولی یواشکی و تو راه مدرسه ما با هم حرف
میزدیم و شوخی و خنده...ولی تو محل که میرسیدیم دست و پامونو جم میکردیم. تا اینکه خدا پدر صدام حسین رو بیامرزه و جنگ شد. ما هم یه زیرزمین داشتیم که هر دفعه که شبها تقی به توقی میخورد همه اهل محل میریختن زیرزمین ما...اما عجب حکایتی داشت اون زیرزمین ما...اقا زیرزمین که چی بگم ...جنده خونه بود چون یه جائی میشد خر تو خر و همه همدیگرو انگولک میکردن حتی نمیدونم کی بود ولی منو هم تو اون زیر زمین انگشتم کردن...حالا دیگه تو خودت حساب بقیه رو بکن....خلاصه منم از موقعیت استفاده میکردم و اولها خودمو به کوچه علی چپ میزدمو یه دستی تو اون تاریکی ها به سرو گوش اذیتا میکشیدم اما بدها دیگه اونم با من حال میکرد و ما دوتائی دعا میکردیم که عراقی ها هر شب تهران رو با موشک بزنن....خلاصه برات بگم که یه روز
آذیتا امد در خونمونو زد و پرسید که ایا مامانش اینها خونه ما هستن یا نه....منم با اینکه کسی خونمون نبود(مادرم اینها با فهیمه خانم اینها-مادر آذیتا- رفته بودن خرید) گفتم اره اینجان بیا تو .آذیتا امد تو خونه و یهو دید که کسی خونه نیست...پرسید چرا کسی خونه نیست منم گفتم همین الان دیگه پیداشون میشه امد برگرده بره خونه شون که من جلوشو گرفتم و گفتم ببین من ازت خیلی خوشم اومده و تا الان من یه همچین احساسی رو در مورد هیچکس نداشتم....من میدونم که تو هم همین احساس رو در مورد من داری...با یه شرم ولی با لبخندی گفت نه من اینطوری فکر نمیکنم...منم گفتم ای کلک پس اون کیه که تو زیرزمین من قلقلکش میدم میخنده و قر واطوار میاد...اینو گفتم و شروع کردم به قلقلک دادنش و مالوندن...چادرش افتاد و من دیدم که یه تاپ سفید یقه باز رو یه دامن
چهار خونه تنش کرده....هی میخندید و میگفت ولم کن دیگه بسه الان مامانم اینها میان منم هی بدتر میمالوندمش.....خلاصه قلقلک تبدیل شد به مالوندن.... و خنده های ساده و بی ریا تبدیل شد به آه و ناله....منم شدم یه گرگی که به یک گله ی بی چوپان زده ....به خودم گفتم یا الان و یا هیچوقت....یا کامت رو بگیر و حال کن یا اینکه تا ابد افسوس بخور...شروع کردم به ماچ و بوسه اول از صورت مظلومش و بعد کم کم امدم پائین ....گردن به سینه......سینه به روی شکمش....و قبل از اینکه به خودمون بیایم روی زمین خوابیده بودیم....کارمون که تموم شد تو چشمام نگاه کرد و گفت: از روز اول که دیدمت به خودم گفتم که تو تنها کسی هستی که میتونی منو تو زندگیم خوشحال کنی ..من تورو خیلی دوستت دارم.....اون روز گذشت..روزهای بعد هم امدن و گذشتن...من بعد از گرفتن دیپلم رفتم سربازی( 2.5 سال لشکر
21 حمزه تیپ 4 گردان 133) که همش تو جبهه بود . یادم میاد وقتی که از سربازی ترخیص شدم دیدم عروسی آذیتاس...حالا بماند که چرا و به چه دلیل...همه ما گرفتار بعضی رسم و روسوم هائی هستیم که نه کنترلی روش داریم و نه میتونیم تغیرش بدیم....آذیتا اولین دختر تو زندگی من بود.... بعدا برات از اخریش میگم که کی بود و چه جوری شد...
پیره مرد حشری
تجاوز
روزنامه همشهری مورخه 15/11/1381
آگهی استخدام
به يک خانم ترجيحا مجرد , آشنا به تايپ و کامپيوتر جهت امور منشی گری نيازمنديم .
تلفن : ....
***
طبقه سوم ساختمان ايکس
واحد ششم
ساعت پنج بعد از ظهر مورخه 16/11/1381
دوازده نفر روی مبل های راحتی منتظر نشسته اند .
در اتاق رئيس شرکت باز می شود و دختر جوان با گونه های سرخ و لبخندی معنی دار از اتاق بيرون می آيد .
- چی شد ؟
- گفت باهم تماس می گيره .
نفر بعدی داخل اتاق می شود .
دختری بيست و يک ساله با چشمان خاکستری روشن و ابروان کشيده قهوه ای .
اين اولين تجربه جستجوی کاری اوست .
مردی پشت يک ميز بزرگ نشسته است و پيپ دود می کند .
مرد چهل و يک سال دارد .
با صورت کاملا تراشيده و چشمان قهوه ای مات .
مرد لبخند می زند و دختر را به نشستن دعوت می کند .
فاصله مبلی که دختر روی آن می نشيند تا ميز حدود نيم متر است .
- خيلی خوش اومديد.... خانم ( مرد فرم پرسشنامه دختر را مرور می کند ) خانم صديق ...
مريم صديق .
- بله .
- خب ... ( مرد در حالیکه با ولع پيپ را می مکد اندام دختر را با نگاهی چسبنده و خريدارانه مرور می کند ) ببين عزيزم ... شرايط کار اينجا خيلی ساده است ... همه چی به خودت خلاصه می شه ... من خيلی رک بهت بگم من از دخترای خشک خوشم نمياد ... دوس دارم کسی که منشی من ميشه اهل حال باشه ... منظورم از اهل حال بودن شوخ طبعی و شيطون بودنشه ... من دوس دارم از محيط کارم لذت ببرم .. و اين لذت رو تمام اجزای محيط کارم بايد برام به وجود بيارن .... معنی حرفمو می فهمی ؟
- دقيقا نه .. منظورتون ...
مرد از روی مبل بلند می شود و چند قدم حرکت می کند .
- ببين ... منظور من روابط اجتماعيه .. من عادت دارم با منشی خودم خيلی ريلکس برخورد کنم .. خيلی اوپن .... مثه يه دوست ... در مقابل حقوق خوبی هم می دم ... حقوق خيلی خوب علاوه بر مزايا و پاداش فوق العاده ... تو .... تو می تونی انتظارات منو برآورده کنی ؟
دختر به فکر فرو می رود .
نياز شديد مالی راهی به جز پاسخ مثبت برايش نمی گذارد .
- خب .. پس من با تو تماس می گيرم ... ظرف امروز يا فردا .
مرد دستش را جلو می آورد و دختر پس از يک مکث کوتاه دست ظريفش را به دستان پهن مرد می سپارد .
مرد لبخند می زند و دست دختر را اندکی می فشارد .
دختر سرخ می شود و دستش را از دست مرد بيرون می کشد .
***
يکهفته بعد .
دختر اولين روزکاری خود را در شرکتی که فقط سه نفر کارمند و يک رئيس دارد شروع می کند .
دختر تمام روز فقط به تلفن جواب می دهد .
چهار روز به همين منوال می گذرد و هيچ اتفاق خاصی نمی افتد .
روز چهارم مرد ( رئيس ) از دختر می خواهد که بعد از ظهر هم به محل کار برود .
دختر قبول می کند .
ساعت پنج بعد از ظهر دختر به شرکت بر می گردد .
رئيس تنها در شرکت منتظر اوست .
مرد چند برگ تايپی را به دختر می دهد و از او می خواهد آنها را تايپ کند .
دختر مطيعانه مشغول می شود .
مرد در دوربين فيلم برداری مدار بسته را به کار می اندازد و از پشت به دختر نزديک می شود
دختر متوجه سنگينی دستان مرد بر روی شانه های خود می شود .
- ببخشيد ...
مرد با چشمان مات خود حريصانه صورت دختر را نگاه می کند .
- مشغول کارت باش ....
- ولی ... امکان داره دستتونو از روی شونه من برداريد .
مرد با يک حرکت سريع روسری دختر را از سرش بر میدارد .
- من اينطوری بيشتر دوس دارم .
دختر جيغ کوتاهی می زند و از روی صندلی بلند شده و به عقب می رود .
مرد لبخند می زند .
- نترس عزيزم .. اين همون شوخيه معمولی منه ... بشين کارتو بکن
- ميشه روسری منو بدين .. من بايد برم .
لبخند مرد محو می شود و به سمت جلو گام بر می دارد .
- چی گفتی ؟ بايد بری؟
مرد مچ دست دختر را می گيرد و به سمت خود می کشد .
دختر بهت زده و ترسيده سعی می کند دستش را بيرون بکشد .
نگاه مرد بر روی صورت رنگ پريده دختر می لغزد و بر روی لبان عنابی رنگ دختر ثابت می ماند .
مرد وحشيانه لبان خود را به لب دختر می چسباند و سعی می کند دهان دختر را باز کند .
دختر سرش را تکان می دهد و و دهانش را به هم فشار می دهد .
مرد با دست ديگرش پشت گردن دختر را می گيرد و لبان دختر را گاز می گيرد .
دختر به روی زمين می افتد و مرد اندام سنگين خود را روی او می اندازد .
مرد از امتناع دختر حشری تر می شود و لباس دختر را می دراند .
دختر سعی می کند جيغ بزند ولی دستان پهن مرد دهانش را می پوشاند .
مرد کمر بند خود را باز می کند و همزمان دکمه های شلوار جين دختر را می گشايد .
دختر با تمام توان تقلا می کند و سعی می کند دستان مرد را گاز بگيرد .
مرد روسری دختر را دور گردنش می پيچد و فشار می دهد .
- ... جيکت در بياد خفت می کنم ..
فشار روسری صورت دختر را سياه می کند و او از ترس جان ساکت می شود .
مرد با يک تکه طناب دستان دختر را از پشت می بندد و لباس های او را می دراند .
دختر آرام گريه می کند .
مرد با اندام دختر را لمس می کند و سينه او را می بوسد .
- قرار بود دختر خوبی باشی ... قرار نبود اذيتم کنی پدر سگ .
مرد روی سينه دختر می خوابد و با چشمان وحشی خود به صورت اونگاه می کند .
کمر مرد اندکی بالا می رود و دختر درد شديدی را ميان پايش احساس می کند .
مرد هميشه از هم خوابگی با دختران باکره بی تابانه لذت می برد .
صورت مرد از شدت لذت عميق ساديسمی اش سياه می شود .
مرد به شدت خود را تکان می دهد و دختر نيمه جان نفس نفس می زند .
نگاه بيروح دختر به روی صفحه مانيتور و کاغذ های تايپ نشده ثابت می ماند و مرد نفس های عميق می کشد .
مرد به اوج لذت جنسی خود می رسد و تمام فشار اندام تنومندش را روی تن دختر می کشاند .
دختر احساس می کند مرده است .
مرد بلند می شود و شلوارش را بالا می کشد .
- بد نبود ولی خيلی شيطونی کردی ... پاشو لباستو مرتب کن .. ديدی چيزی نبود .
مرد لبخند می زند و موهايش را مرتب می کند .
دختر سعی می کند بلند شود اما تمام بدنش درد می کند .
صدای مرد از اتاقش به گوش می رسد .
- راستی .. اين جريان کوچولو بين خودمون باشه ... ( و لحظاتی بعد مرد در حاليکه يک حلقه فيلم در دست دارد بالای سر دختر می ايستد )
می دونی يه دوست دارم که توی کار مونتاژ فيلم حرف نداره ... اين فيلم قاطی شدن ماست .. دوس داری جای من کی توی فيلم باهت صفا کنه ... می دونی وقتی فيلمش توی تهرون پخش شه امکان داره از هاليوود بيان دنبالت ... پس به نفعته دختر خوبی باشی و انگار نه انگار ... شتر ديدی نديدی ... از اين به بعد فقط هفته ای دو بار خيلی محترمانه و رمانتيک با هم خوش می گذرونيم ... دختر خوبی باشی حقوقتم اضاف می شه ... حالا بهتره زودتر پاشی و يه دوش بگيری ... يه مانتوی نو هديه امروزته که توی اتاق منه .. يالا ...
حرف های مرد درد دختر را چندين برابر می کند .
هيچ راه چاره ای برايش نمی ماند .
دختر زير دوش حمام اشک می ريزد .
و مرد يک آگهی جديد در روزنامه سفارش می دهد و حلقه فيلم را در کلکسيون شصت و هفت عددی فيلم های خود می گذارد .
روی حلقه فيلم يک برچسب سفيد با نوشته قرمز است : مريم صديق .
بوسيدن سوراخ كون زهرا
سكس كوچيك من و زن دوستم
ما توي يه شهر كوچيك توي يه آپارتمان زندگي ميكرديم.يه روز ديديم كه يه مستاجر جديد واسه طبقه همكف اومده اوايل زياد به همسايه هاي جديد هيچ اهميتي نميدادم حتي اگه مي ديدمشون هم محلشون نميذاشتم. تا اينكه يه روز خانومم اومد بهم گفت كه زن اين طبقه پاييني همزبون ماست و خلاصه خانومم يواش يواش با زن طبقه پاييني دوست شد.اوايل فقط رفت و اومد بين خانومها بود ( ازحق نگذريم زنه خيلي ناز بود چشماي روشن و موهاي خرمايي و هيكل توپري داشت ) و وقتي من مي اومدم خونه ليلا ( زن طبقه پاييني ) ميرفت خونه شون اما بعداز مدتي كه سر سلام و عليكمون باز شد ديگه منم كه ميومدم خونه ليلا تو خونه مون ميموند و خلاصه يه جور صميميت داشت بينمون بوجود مي اومد.هروقت هم چشمم به چشمش مي افتاد ميديدم كه ميخواد باچشماشد آدمو بخوره ميدونم كه خوب ميدونيد چي ميگم و منظورم چه جور نگاههايي هست.يه بار كه داشتم از سركار برميگشتم ديدم ليلا انگار كليدش توي سوراخ قفل گير كرده و اونم خم شده داره با كليده ور ميره منم تا اين وضعيتو ديدم رفتم جلو و گفتم ليلا خانوم چي شده؟ گفت نميدونم چرا گير كرده.گفتم بذار كمكتون كنم و بلافاصله همونطور كه دستش به كليد بود دستمو گذاشتم رو دستش كه كمكش كنم و پيش خودم گفتم اگه اهلش نباشه الان دستشو ميكشه كنار كه ديدم اينكارو نكرد و انگار نه انگار كه من يه مرد غريبه ام منم درحيني كه داشتم سعي ميكردم درو واسش وا كنم يكي دوبار از پشت چسبوندم بهش ديدم اصلاً ناراحت نشد وقتي هم كه در واسش وا كردم بعداز كلي تشكر گفت بفرماييد تو. گفتم نه خيلي ممنون بالا خانوم منتظرمه انشاا... سر يه فرصت مناسب خدمت ميرسيم بعد كه خواستم از پشتش رد بشم بازم يواشكي دستمو به كونش مالوندم و ديدم برگشت و يه لبخند كوچيكي زد.ديگه واسم مسجل شد كه ليلا خانوم اهل حاله.يه روز هم برحسب اتفاق تو تاكسي كنار همديگه نشستيم كه من يواشكي رونمو چسبوندم به رونش و بعد خودمو كشيدم يه ذره كنار كه ديدم اينبار ليلا خودش رونشو آورد چسبوند به رون من.واي نميدونيد كه چه حرارتي رو داشت بمن منتقل ميكرد.
بگذريم اوضاع داشت به همين منوال ميگذشت كه يواش يواش با شوهرش هم دوست شدم و طبيعتاً رفت و آمدمون هم بيشتر شد.اين وضعيت زياد ادامه نداشت چون يه روز ديدم كه حميد و ليلا بار و بنديلشونو جمع كردند و رفتند.واسم خيلي عجيب بود كه چرا اينطوري سرزده و بدون خداحافظي رفتند.چندوقت بعد ماهم از اون شهر كوچيك رفتيم به شهر خودمون و با مادرخانمم زندگي كرديم. بعداز مدتها كه ديگه ليلا و حميدو فراموششون كرده بوديم يه روز بعداز ظهر كه تنها تو خونه بودم ديدم تلفن زنگ زد گوشي رو ورداشتم ديدم ليلا پشت خطه. خلاصه بعداز كلي چاق سلامتي ازش پرسيدم كه چرا اونطوري رفتيد و اصلاً كجا رفتيد و از اينجور حرفها كه ليلا سر درددلش واشد كه آره خانواده حميد بمن تهمت زده بودند كه من با شهرخواهر حميد رابطه دارم و ما هم دعوامون شد و چون ما رو تهديد كرده بودند ماهم به ..... اومديم و با پدرو مادر من زندگي مي كنيم.اين تلفن زدنها ادامه داشت و خيلي وقتا هم واسه خانومم زنگ ميزد و با همديگه درددل ميكردند. منم بيشتر وقتا از محل كارم واسه ليلا تلفن ميزدم و گاهي صحبتهاي شيطنت آميز كوچيكي هم داشتيم.تا همون سال عيد خانومم گفت كه بيا عيد بريم به ....خونه ليلا اينا.منم گفتم بابا اونا خودشون دو خونوارند و جا ندارند كه ماهم بريم اونجا.خانومم گفت نه پدر و مادر و تمام فك و فاميلهاي ليلا دارند ميرن به جزيره كيش و ليلا و حميد عيدو تنها هستند.خلاصه درد سرتون ندم عيدو رفتيم به اونجا و روز اول كه خواستم برم حموم ليلا گفت صبركن بذار برم حمومو آماده كنم.رفت و بعداز چند دقيقه برگشت و گفت حموم آماده اس.منم رفتم تو رختكن و لخت شدم برم زير دوش كه ديدم يه شورت زنونه حرير مشكي خوشگل و خوشبو روي دوش آويزونه.واي نميدونيد كه اونروز با اون شورته چيكار كردم.هنوزم اون شورتو يادگاري دارمش.وقتي از حموم دراومدم ليلا گفت خستگي از تنت دررفت؟ منم گفتم بله واقعاً كه حموم شما خستگي رو از تن آدم درمياره.اون عيد گذشت و حميد و ليلا هم بعداز مدتي يه خونه واسه خودشون اجاره كردند و به خونه مستقل خودشون رفتند.تابستون همون سال واسه يه كار اداري بايد به شهر ليلا و حميد ميرفتم ( البته مجردي ) خوب طبيعيه كه رفتم به خونه حميد و ليلا وقتي رسيدم بعداز كلي چاق سلامتي و تعارف تيكه پاره كردن ها خواستم برم به حموم كه ليلا گفت بذار بيام حمومو نشونت بدم آخه حموم اين خونه تو زير زمينه با همديگه به زير زمين رفتيم و ليلا رفت داخل رختكن و روي سبد لباسها خم شد و كونشو رو بمن قنبل كرد و طوري وانمود كرد كه داره سبد لباسها رو خالي ميكنه منم رفتم يواش از پشت چسبوندم به كونش ديدم از زير دستش يه نگاهي بمن كرد و يه لبخند كوچيك زد.منم كه اين چراغ سبزو ديدم يواش يواش خم شدم و همونطور قنبل كونشو دودستي چسبيدم و شروع كردم به بوسيدن كونش و تو يه لحظه كوتاه شلوارشو كه كيپ كونش شده بود بزحمت كشيدم پايين و سوراخ كونشو بوسيدم و تا زبونمو كردم تو سوراخ كونش بلافاصله شلوارشو كشيد بالا و گفت الان حميد مشكوك ميشه بهتره برم بالا منم همونجا چندتا لب جانانه ازش گرفتم و وقتي خواست بره كيرمو درآوردم بيرونو گفتم ليلا حالا با اين چيكار كنم؟ كه ديدم يه لبخند شيطنت آميزي زد و گفت تو نميخواد كاري بكني الان خودم درستش ميكنم بعد اومد سر كيرمو گرفت تو دهنش و شروع كرد به ميك زدن هنوز سه چهار تا بيشتر ميك نزده بود كه من از بس حشري بودم آبم با شدت تمام اومد اولين پرتاب ريخت تو دهن ليلا و بلافاصله كيرمو از دهنش درآورد و بقيه آبم ريخت رو صورتش و رو لباسش . كه گفت اييييش چرا اينطوري كردي؟ و رفت.همه اين جريان شايد ظرف كمتراز 5 دقيقه اتفاق افتاد.
بعداز اون جريان يه بار هم تو خونه خودمون تو يه فرصت كوتاه از ليلا لب گرفتم. بعدش هم كه حميد به رابطه من و ليلا شك كرده بود سر يه برنامه بيخودي يه بهونه گرفت و يه دعواي حسابي با من راه انداخت و مارو ديگه واسه هميشه از يه همچين نعمتي محروم كرد.