Saturday, January 19, 2008

کیر پیر و کس جوان

یه روز من تو خیابون دنباله کس بودم که دیدم یک دختر خانومی وایستاده براش ترمز کردم و سوارش کردم دیدم خیلی عصبانیه چون در ماشین و محکم بست ...گفتم خانوم یواش..... بعد از چند لحظه که گذشت گفت ببخشید من عصبانی بودم... ازش پرسیدم چرا ناراحتی؟ کاری هست که من بتونم برات انجام بدم؟ یهو پقی زد زیر گریه و گفت که با دوسته پسرش دوا کرده. پرسیدم سر چی؟ گفت که اره....بعد از 3 سال که با هم دوست هستن امروز مچه دوستشو با یه دختر دیگه گرفته میگفت که سه سال باهاش دوستم و تو این سه سال همه کاری براش میکردم حتی خرجشو میدادم. پرسیدم چطور؟ گفت که آره دوستم درس میخونه و کار نمیکنه. خودم هم تو یه شرکت هواپیمائی کار میکنم. خلاصه خیلی ناراهت بود. بهش گفتم که تقصیر خودته که لوسش کردی برای همین هم ارزش تو رو نمیدونه. اگه تو هم با خودش مثله خودش رفتار کنی یا روش کم میشه و دیگه از این کارها نمیکنه چون از عکس العمل تو میترسه و یا اینکه لااقل تو هم دیگه دلت نمیسوزه و باهاش بیحسابی. یه فکری کرد و گفت شما راست میگی من خودم هم چند دفعه وسوسه شده بودم ولی به خودم میگفتم که نه من باید وفادار باشم اما حالا میبینم که اون اصلا لیاقته منو نداره......ولی من چه جوری این کارو بکنم....من تا حالا با کسی دیگه نبودم. منم گفتم تو نگرانه اون نباش....بعد با لبخندی بهش گفتم مگه من مردم؟؟اینو که گفتم یهو از خجالت قرمز شد و گفت یعنی با شما؟ گفتم آره من از تو سو استفاده نمیکنم میخوام بهت یاد بدم که چه جوری آزاد باشی و آزاد فکر کنی. بعد از اینکه اینو گفتم دیگه هیچ چیزی نگفت و منم مسیر و به طرفه خونه مجردیم کج کردم. تو خونه که رسیدیم براش یک شربت آلبالو درست کردم که یک کمی سر کشید بعدش من شروع کردم بغلش کردن و لب گرفتن.... اولش خودشو جم و جور میکرد اما به محض اینکه شروع کردم کسشو (از رو شلوار) مالوندن دیگه شل شد..... همزمان که لب میگرفتم با دست چپم بغلش کرده بودم و با دست راست از پشت گردن تا بالای کونش دست مکشیدم بعد دستم رو به زور تو شلوارش کردم و انگشت وسطیم رو به سوراخه کونش رسوندم و شروع کردم سوراخ کونش رو مالوندن.....جوووووون چه لبهای شیرینی.....سوراخ کونش نرم و مرطوب شده بود و همزمان با انگشت من کونش میچرخید....آروم آروم انگشتمو تو کونش کردم و شروع کردم چرخوندن...یه چند دقیقه که گذشت بردمش تو اتاق خواب و همزمان که لختش میکردم ..بوسش میکردم....لبش....گردنش....سینهاش. همین که امدم شورتشو دراوردم دیدم کسش خیس خیس و بی مو......بهش گفتم چی کار میکنی ....تو که اول خودتو خیس کردی.....زود لخت شدم تا چشمش به کیرم افتاد گفت وووواااا ی ی ی این چی دیگه ...چه کلفته....چه گنده س ... مثل یه نوشابه خوانوادس .....حالا دیگه هر دومون لخت بودم. خوابوندمش رو تخت....خودم هم روش و بین دو پاهاش....دست چپم زیر سرش و با دست راستم کیرمو به داخل کسش هدایت کردم.سرش که تو کسش رفت گفت آآآآآآ ی ی ی ی کسم داره پاره میشه ....خواهش میکنم یواش بکن....کیرمو دراوردم و یه خورده سرشو لای چاک کسش بالا و پائین میکردم و بعد دوباره تو کسش کردم...این دفعه تا ته کیرم کردم تو.....از درد و لذت و تعجب دهنش باز مونده بود و برای چند لحظه نفس نمیکشید....یهو داد زد آآآی ی ی ی ی کسم جر خورد!!!!!...کیرت کسمو پر کرده!!!!!......کیرتو تو کونم حس میکونم!!!! منم هی میگفتم جوووون...قربونت برم.....یه کمی تحمل کن.....دردت میاد؟؟؟؟ الان خوب میشه و هی عقب و جلو میکردم. دست چپم هنوز زیر سرش بود ماچش میکردم بعد دست راستمو بردم زیر کونش...دادم بالا...حالا دیگه جفت پاهاش بالا بود وکیرم تا خایه هام تو کسش میرفت و در میامد. میگفتم جووووون خوشت میاد؟؟؟کیرم قالب کست هست؟؟؟؟ ببین چه جوری کیرم مثل شیشه شور تو کست بیرون و تو میشه!!!! اونم هی آه و ناله میکرد. انگشتم رو دوباره تو کونش کردم....حالا دیگه خودم آمد و رفت کیرم و حس میکردم...دیگد دختره خودش هم شروع کرده بود به حال کردن و هی خودشو عقب و جلو میکرد....دیدم حالش خیلی خراب شده هی میگفت آخ جون ببین چه کیری تو کسمه جوووون ن این کسو بگا..... به خودم گفتم این کس اگه امروز از اینجا بره شاید بر نگرده پس بهتر که منم حسابی بگامش...کیرمو در اوردم....به دو زانو برش گردوندم ...کیرمو تا ته تو کسش کردم و هی عقب و جلو میکردم.....کمرش قوس برداشته بود ...سرش رو به بالا.....منم با دو دستم لمبه های کونشو باز کردم و با شستم سوراخ کونش رو میمالوندم. کیرمو (که از ابه کسش خیس شده بود) از کسش دراوردم گذاشتم رو چاک کونش و عقب و جلو میکردم گفتم ببین نترسی ها میخام بکنم تو کونت .گفت نه نه نه دردم میاد ...کیرت گندس کونمو پاره میکنه گفتم نترس یواش یواش میکنم توش. سر کیرمو چسبوندم در سوراخه کونش....دو طرفه کمرشو گرفتم و شروع کردم فشار دادن...دادش بلند شد...دیدم توش نمیره....دستامو گذاشتم سر شونه هاش فشار دادم.... سر کیرم رفت توش که یهو جیغ زد و خودشو پرت کرد جلو...دو دستی کونشو گرفته بود و از درد به خودش میپیچید. بعد از کلی قربون صدقه و دلداری دو باره ازش خواستم که لب تخت برام قمبل کنه. یکمی کرم نرم کننده با آب کسش به سوراخه کونش مالیدم و اول یک انگشتی بعدش دو تائی تو کونش کردم بعد دوباره سر کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش و فشار دادم توش. نفسش بند امده بود....سوراخ کون تنگش دور کیرم قفل کرده بود کیرمو یواش یواش عقب جلو کردم تا یکمی که باز شد دو طرفه کمرشو محکم گرفتم و کیرمو تا خایه هام تو کونش کردم. داد میزد....آآآآی ی ی کونمو پاره کردی....ووووواااای ی ی ی کسو کونمو یکی کردی.....دیگه نمیتونم سوراخ کونمو جم کنم....دیگه نمیتونم بشینم..... ووواااای ی انم داره میاد بیرون....کیرت تو کونمه ولی تو کسم هم حسش میکنم..... منم میگفتم....جووون ن فدات شم دردت میاد؟؟.....فکر کردم کونت پاره میشه....تحمل کن الان اب میدم میگفت دارم از درد میمیرم....منم کیرمو دراوردم نشونش دادم گفتم ببین این داره تو کونت میره برای همین اینقدر درد میکشی تحمل کن ...بعد از من به هر کی دیگه که بدی درد نمیکشی. اینو که گفتم حشری شد و گفت پس منو بگا... منم دوباره کردم تو کونش و ایندفه از حال رفت و رو شکم خوابید منم همینطور افتادم روش و تند تند میکردم تو کونش و همزمان شروع کردم با کسش بازی کردن. یهو دیدم هوار کشید...سرش عقب و جلو میرفت و داد زد بیا اینم ابه کسم. منم دیگه وقتی داشت ابم میامد گفتم بیا..داره ابم میاد....همینطور که روش خوابیده بودم دستامو بردم پائین دو تا لمبرهاشو از هم باز کردم ...تا ته کیرم فشار دادم تو کونش و همونجا ابمو ریختم. وقتی کیرمو از کونش بیرون کشیدم دیدم کونش به اندازه قطر کیرم باز مونده و بسته نمیشه....بعد جفتمون بیحال افتادیم کنار تخت ...وقتی امد بره خودشو تو حموم بشوره.....اب کیرم(که به زردی میزد) از کونش تا سر زانوش راه افتاده بود. نویسنده: پیرمرد حشری

دختر سرايدار

من کلاس سوم دبيرستان بودم سرايدار مدرسه يک دختر داشت هم سن من خيلي خوشگل بود لاغر سفيد با موهاي بلوند .
من و چند تا از دوستام چوندر تيم فوتبال مدرسه بوديم بعد از تمام شدن مدرسه تمرين فوتبال داشتيم اين دختر رو ميديديمو هميشه از خوشگلي اين به بچه هاي ديگه مي گفتيم هيچ کدوم حرف ما رو باور نميکردند.بگذريم من ودوستم هميشه موقع تمرين هواسمون به اين بود که اين برميگرده ببينيمش کم کم اون هم متوجه شده بود که ما ميپاييمش بعضي وقتا ميومد کنار زمين تمرين مارو ميديد تا اينکه يه بار جلوي در مدرسه ديدمش و باهاش حرف زدم اسمش زهرا بود از من 2 ماه بزرگتر بود و باهاش قرار گذاشتم که يک نامه هر روز بزاره توي جا ميز م من هم جوابشو بزارم تو جاميز تا اون برداره همين جوري حدود 2 ماه طي شد ماه رمضون بود وجام رمضان بين مدارس ما روزايي که بازي داشتيم افطاري مدرسه ميمونديم . يک روز که مسابقه داشتيم مسابقات به خاطر رفتن برق لغو شد وما برگشتيم مدرسه همه بچه ها رفتن خونشون من هم به دوستم گفنتم برم جاميزمو چک کنم بيام برق مدرسه هم رفته بود و راهروها و کلاسها تاريک بود من رفتم کلاس ديدم زهرا امده تا نامشو بزاره تا منو ديد ترسيد گفت خيلي خوشحالم ميبينمت من هم گفتم اره امد جلو منو بغل کرد و گفت دوستت دارم من باورم نميشد اين بخواهد همچين کاري کنه من هم بغلش کردم و لبامون تو هم گره خورد حسابي داشتيم لب مگرفتيم من جرات کار ديگه نکردم بعد از اين جريان مراسم نامه ادامه داشت تا اينکه مدرسه تموم شد من توي آخرين نامه واسش نوشته بودم ميخوام ببينمت و باهاش سر يه تاريخ و يک ساعت مشخص باهاش قرار گذاشته بودم من با نا اميدي رفتم سر قرار چون نميدونستم مياد يا نه!
اما من رسيدم چند دقيقه بعد امد اون روز مخشو زدم تا باهم سکس کنيم من بخاطر فوتبال دو روز در هفته بايد ميرفتم مدرسه باهاش يک روز قرار گذاشتم توي کلاس اما چون مترسيديم کسي بياد قرار بود من يواشکي برم بالا اون هم کليد کلاس مارو از باباش کش بره خلاصه اون روز رسيد من رفتم بالا در کلا سقفل بود ته راهرو يه راه پله بود که هميشه تاريک بود من اونجا نشستم با کمي تاخير زهرا امد و در و باز کرد و رفت تو کلاس من هم سريع رفتم تو ديدم دوتا ميزو به هم چسبونده تا مراسممون بهتر برگزار بشه و روي ميز نشسته من رفتم تو و سلام کرديم و پاشد رفت در کاسو بست من بهش گفتم کسي دنبال تو نميادگفت نه مامانم نيست خونه بابامم گفتم ميرم بيرئن کسي دنبال من نمياد بعد از يه ذره حرف زدنلبامون تو هم گره خورد دفعه اول فقط لب بود اما دفعه دوم من دستمو از پشت گردنش کردم تو و بند سوتينشو باز کردم بعد از اتمام لب تاپ و سوتينشو از تنش در اوردم و سينه هاشو ميخوردم و ميماليدم تنش خيلي سفيد بود و رد دستم رو بدنش ميموند اون هم بکار نبود داشه با مهدي کوچولو بازي ميکرد البته ديگه کوچيک نبود از حد معمولشم بزرگتر شده بو د من اونو رو ميز خوابوندم و شلوارمو در آوردم و شلوار اون رو هم از اش در آوردم و از رو شورت کسشو ميمالوندم حسابي خيس شده بود دستمو کردم تو شرتش معلوم بود تازه حموم بوده چون اصلا بو نميداد حسابي به خودش رسيده بو د بعد از يک ذره مالوندن انگشتمو کردم تو کونش خوشش امدهي انگوشتمو تو کونش بازي ميدادم تا عضلش شل کرد برگردوندمش و کيرمو گذاشتم رو سوراخ کونش ميترسيدم دردش بگيره کونشو تف مالي کردم و کيرمو اروم هل دادم تو اروم اروم همه کيرم توش بود حسابي داشتيم حال مکرديم بعد از گذشت 10 دقيقه خيس عرقبوديم و داشتم تلنبه ميزدم احساس کردم دارم ارضا ميشم کيرمو کشيدم بيرون و آبمو رختم زمين بعد بغلش کردم و حسابي لب گرفتيم .
بعد از سير شدن هر جفتمون لبا سپوشيديم من سريع رفتم بيرون در مدرسه بسته بود باز گذاشتم و امدم بيرون .

اولین حال کردن پیره مرد

دوست عزیز از من خواسته بودی از خاطراتم در مورد دخترهائی بگم که برای بار اول سکس داشتند یا به عبارت دیگه از اونهائی بگم که من خودم بازشون کردم.... ببین من اولش بگم که من چندین بار این تجربه رو داشتم که اگه بخوام همه رو بگم کلی طول میکشه پس من برات اولیش رو که 17 سالم بود و آخریش که همین تابستون گذشته اتفاق افتاد رو میگم.

اون موقعه که من 17 سالم بود من یه دختر همسایه داشتم به نام آذیتا . اینها تازه همسایه ما شده بودن . آذیتا یه دختر خوشگل ..باحال و خیلی محجوب و مامانی بود.من اون موقعها دبیرستان میرفتم و هر موقع که به خونه برمیگشتم آذیتا رو میدیدم که اونم از مدرسه به خونه می اومد خلاصه اولها با سلا م و علیک و بعدش من یادمه که به بهانهای مختلف به در خونشون مرفتم و مثلا یه بار سراغ مادرم اینها رو میگرفتم ...یا الکی میرفتم ازشون برای مادرم اینها چیز قرض میکردم ...خوب دیگه اونم که خر نبود و میفهمید که من ازش خوشم میاد و میخوام باهاش سر دوستی رو باز کنم. اینو یادت باشه که اون موقعها مثل الان نبود که رک و واضح بری با دخترها حرف بزنی....نه بابا... برای یه ماچ باید از هفت خان رستم رد میشدی...بهر حال بعد از چندین ماه ما کم کم ولی یواشکی و تو راه مدرسه ما با هم حرف
میزدیم و شوخی و خنده...ولی تو محل که میرسیدیم دست و پامونو جم میکردیم. تا اینکه خدا پدر صدام حسین رو بیامرزه و جنگ شد. ما هم یه زیرزمین داشتیم که هر دفعه که شبها تقی به توقی میخورد همه اهل محل میریختن زیرزمین ما...اما عجب حکایتی داشت اون زیرزمین ما...اقا زیرزمین که چی بگم ...جنده خونه بود چون یه جائی میشد خر تو خر و همه همدیگرو انگولک میکردن حتی نمیدونم کی بود ولی منو هم تو اون زیر زمین انگشتم کردن...حالا دیگه تو خودت حساب بقیه رو بکن....خلاصه منم از موقعیت استفاده میکردم و اولها خودمو به کوچه علی چپ میزدمو یه دستی تو اون تاریکی ها به سرو گوش اذیتا میکشیدم اما بدها دیگه اونم با من حال میکرد و ما دوتائی دعا میکردیم که عراقی ها هر شب تهران رو با موشک بزنن....خلاصه برات بگم که یه روز
آذیتا امد در خونمونو زد و پرسید که ایا مامانش اینها خونه ما هستن یا نه....منم با اینکه کسی خونمون نبود(مادرم اینها با فهیمه خانم اینها-مادر آذیتا- رفته بودن خرید) گفتم اره اینجان بیا تو .آذیتا امد تو خونه و یهو دید که کسی خونه نیست...پرسید چرا کسی خونه نیست منم گفتم همین الان دیگه پیداشون میشه امد برگرده بره خونه شون که من جلوشو گرفتم و گفتم ببین من ازت خیلی خوشم اومده و تا الان من یه همچین احساسی رو در مورد هیچکس نداشتم....من میدونم که تو هم همین احساس رو در مورد من داری...با یه شرم ولی با لبخندی گفت نه من اینطوری فکر نمیکنم...منم گفتم ای کلک پس اون کیه که تو زیرزمین من قلقلکش میدم میخنده و قر واطوار میاد...اینو گفتم و شروع کردم به قلقلک دادنش و مالوندن...چادرش افتاد و من دیدم که یه تاپ سفید یقه باز رو یه دامن
چهار خونه تنش کرده....هی میخندید و میگفت ولم کن دیگه بسه الان مامانم اینها میان منم هی بدتر میمالوندمش.....خلاصه قلقلک تبدیل شد به مالوندن.... و خنده های ساده و بی ریا تبدیل شد به آه و ناله....منم شدم یه گرگی که به یک گله ی بی چوپان زده ....به خودم گفتم یا الان و یا هیچوقت....یا کامت رو بگیر و حال کن یا اینکه تا ابد افسوس بخور...شروع کردم به ماچ و بوسه اول از صورت مظلومش و بعد کم کم امدم پائین ....گردن به سینه......سینه به روی شکمش....و قبل از اینکه به خودمون بیایم روی زمین خوابیده بودیم....کارمون که تموم شد تو چشمام نگاه کرد و گفت: از روز اول که دیدمت به خودم گفتم که تو تنها کسی هستی که میتونی منو تو زندگیم خوشحال کنی ..من تورو خیلی دوستت دارم.....اون روز گذشت..روزهای بعد هم امدن و گذشتن...من بعد از گرفتن دیپلم رفتم سربازی( 2.5 سال لشکر
21 حمزه تیپ 4 گردان 133) که همش تو جبهه بود . یادم میاد وقتی که از سربازی ترخیص شدم دیدم عروسی آذیتاس...حالا بماند که چرا و به چه دلیل...همه ما گرفتار بعضی رسم و روسوم هائی هستیم که نه کنترلی روش داریم و نه میتونیم تغیرش بدیم....آذیتا اولین دختر تو زندگی من بود.... بعدا برات از اخریش میگم که کی بود و چه جوری شد...
پیره مرد حشری

تجاوز

روزنامه همشهری مورخه 15/11/1381
آگهی استخدام
به يک خانم ترجيحا مجرد , آشنا به تايپ و کامپيوتر جهت امور منشی گری نيازمنديم .
تلفن : ....
***
طبقه سوم ساختمان ايکس
واحد ششم
ساعت پنج بعد از ظهر مورخه 16/11/1381
دوازده نفر روی مبل های راحتی منتظر نشسته اند .
در اتاق رئيس شرکت باز می شود و دختر جوان با گونه های سرخ و لبخندی معنی دار از اتاق بيرون می آيد .
- چی شد ؟
- گفت باهم تماس می گيره .
نفر بعدی داخل اتاق می شود .
دختری بيست و يک ساله با چشمان خاکستری روشن و ابروان کشيده قهوه ای .
اين اولين تجربه جستجوی کاری اوست .
مردی پشت يک ميز بزرگ نشسته است و پيپ دود می کند .
مرد چهل و يک سال دارد .
با صورت کاملا تراشيده و چشمان قهوه ای مات .
مرد لبخند می زند و دختر را به نشستن دعوت می کند .
فاصله مبلی که دختر روی آن می نشيند تا ميز حدود نيم متر است .
- خيلی خوش اومديد.... خانم ( مرد فرم پرسشنامه دختر را مرور می کند ) خانم صديق ...
مريم صديق .
- بله .
- خب ... ( مرد در حالیکه با ولع پيپ را می مکد اندام دختر را با نگاهی چسبنده و خريدارانه مرور می کند ) ببين عزيزم ... شرايط کار اينجا خيلی ساده است ... همه چی به خودت خلاصه می شه ... من خيلی رک بهت بگم من از دخترای خشک خوشم نمياد ... دوس دارم کسی که منشی من ميشه اهل حال باشه ... منظورم از اهل حال بودن شوخ طبعی و شيطون بودنشه ... من دوس دارم از محيط کارم لذت ببرم .. و اين لذت رو تمام اجزای محيط کارم بايد برام به وجود بيارن .... معنی حرفمو می فهمی ؟
- دقيقا نه .. منظورتون ...
مرد از روی مبل بلند می شود و چند قدم حرکت می کند .
- ببين ... منظور من روابط اجتماعيه .. من عادت دارم با منشی خودم خيلی ريلکس برخورد کنم .. خيلی اوپن .... مثه يه دوست ... در مقابل حقوق خوبی هم می دم ... حقوق خيلی خوب علاوه بر مزايا و پاداش فوق العاده ... تو .... تو می تونی انتظارات منو برآورده کنی ؟
دختر به فکر فرو می رود .
نياز شديد مالی راهی به جز پاسخ مثبت برايش نمی گذارد .
- خب .. پس من با تو تماس می گيرم ... ظرف امروز يا فردا .
مرد دستش را جلو می آورد و دختر پس از يک مکث کوتاه دست ظريفش را به دستان پهن مرد می سپارد .
مرد لبخند می زند و دست دختر را اندکی می فشارد .
دختر سرخ می شود و دستش را از دست مرد بيرون می کشد .
***
يکهفته بعد .
دختر اولين روزکاری خود را در شرکتی که فقط سه نفر کارمند و يک رئيس دارد شروع می کند .
دختر تمام روز فقط به تلفن جواب می دهد .
چهار روز به همين منوال می گذرد و هيچ اتفاق خاصی نمی افتد .
روز چهارم مرد ( رئيس ) از دختر می خواهد که بعد از ظهر هم به محل کار برود .
دختر قبول می کند .
ساعت پنج بعد از ظهر دختر به شرکت بر می گردد .
رئيس تنها در شرکت منتظر اوست .
مرد چند برگ تايپی را به دختر می دهد و از او می خواهد آنها را تايپ کند .
دختر مطيعانه مشغول می شود .
مرد در دوربين فيلم برداری مدار بسته را به کار می اندازد و از پشت به دختر نزديک می شود
دختر متوجه سنگينی دستان مرد بر روی شانه های خود می شود .
- ببخشيد ...
مرد با چشمان مات خود حريصانه صورت دختر را نگاه می کند .
- مشغول کارت باش ....
- ولی ... امکان داره دستتونو از روی شونه من برداريد .
مرد با يک حرکت سريع روسری دختر را از سرش بر میدارد .
- من اينطوری بيشتر دوس دارم .
دختر جيغ کوتاهی می زند و از روی صندلی بلند شده و به عقب می رود .
مرد لبخند می زند .
- نترس عزيزم .. اين همون شوخيه معمولی منه ... بشين کارتو بکن
- ميشه روسری منو بدين .. من بايد برم .
لبخند مرد محو می شود و به سمت جلو گام بر می دارد .
- چی گفتی ؟ بايد بری؟
مرد مچ دست دختر را می گيرد و به سمت خود می کشد .
دختر بهت زده و ترسيده سعی می کند دستش را بيرون بکشد .
نگاه مرد بر روی صورت رنگ پريده دختر می لغزد و بر روی لبان عنابی رنگ دختر ثابت می ماند .
مرد وحشيانه لبان خود را به لب دختر می چسباند و سعی می کند دهان دختر را باز کند .
دختر سرش را تکان می دهد و و دهانش را به هم فشار می دهد .
مرد با دست ديگرش پشت گردن دختر را می گيرد و لبان دختر را گاز می گيرد .
دختر به روی زمين می افتد و مرد اندام سنگين خود را روی او می اندازد .
مرد از امتناع دختر حشری تر می شود و لباس دختر را می دراند .
دختر سعی می کند جيغ بزند ولی دستان پهن مرد دهانش را می پوشاند .
مرد کمر بند خود را باز می کند و همزمان دکمه های شلوار جين دختر را می گشايد .
دختر با تمام توان تقلا می کند و سعی می کند دستان مرد را گاز بگيرد .
مرد روسری دختر را دور گردنش می پيچد و فشار می دهد .
- ... جيکت در بياد خفت می کنم ..
فشار روسری صورت دختر را سياه می کند و او از ترس جان ساکت می شود .
مرد با يک تکه طناب دستان دختر را از پشت می بندد و لباس های او را می دراند .
دختر آرام گريه می کند .
مرد با اندام دختر را لمس می کند و سينه او را می بوسد .
- قرار بود دختر خوبی باشی ... قرار نبود اذيتم کنی پدر سگ .
مرد روی سينه دختر می خوابد و با چشمان وحشی خود به صورت اونگاه می کند .
کمر مرد اندکی بالا می رود و دختر درد شديدی را ميان پايش احساس می کند .
مرد هميشه از هم خوابگی با دختران باکره بی تابانه لذت می برد .
صورت مرد از شدت لذت عميق ساديسمی اش سياه می شود .
مرد به شدت خود را تکان می دهد و دختر نيمه جان نفس نفس می زند .
نگاه بيروح دختر به روی صفحه مانيتور و کاغذ های تايپ نشده ثابت می ماند و مرد نفس های عميق می کشد .
مرد به اوج لذت جنسی خود می رسد و تمام فشار اندام تنومندش را روی تن دختر می کشاند .
دختر احساس می کند مرده است .
مرد بلند می شود و شلوارش را بالا می کشد .
- بد نبود ولی خيلی شيطونی کردی ... پاشو لباستو مرتب کن .. ديدی چيزی نبود .
مرد لبخند می زند و موهايش را مرتب می کند .
دختر سعی می کند بلند شود اما تمام بدنش درد می کند .
صدای مرد از اتاقش به گوش می رسد .
- راستی .. اين جريان کوچولو بين خودمون باشه ... ( و لحظاتی بعد مرد در حاليکه يک حلقه فيلم در دست دارد بالای سر دختر می ايستد )
می دونی يه دوست دارم که توی کار مونتاژ فيلم حرف نداره ... اين فيلم قاطی شدن ماست .. دوس داری جای من کی توی فيلم باهت صفا کنه ... می دونی وقتی فيلمش توی تهرون پخش شه امکان داره از هاليوود بيان دنبالت ... پس به نفعته دختر خوبی باشی و انگار نه انگار ... شتر ديدی نديدی ... از اين به بعد فقط هفته ای دو بار خيلی محترمانه و رمانتيک با هم خوش می گذرونيم ... دختر خوبی باشی حقوقتم اضاف می شه ... حالا بهتره زودتر پاشی و يه دوش بگيری ... يه مانتوی نو هديه امروزته که توی اتاق منه .. يالا ...
حرف های مرد درد دختر را چندين برابر می کند .
هيچ راه چاره ای برايش نمی ماند .
دختر زير دوش حمام اشک می ريزد .
و مرد يک آگهی جديد در روزنامه سفارش می دهد و حلقه فيلم را در کلکسيون شصت و هفت عددی فيلم های خود می گذارد .
روی حلقه فيلم يک برچسب سفيد با نوشته قرمز است : مريم صديق .

بوسيدن سوراخ كون زهرا

آقا چندي قبل با يه كوني حال كردم كه نگو ونپرس پدر سگ خيلي ناز و اهل حال بود.قضيه از اين قراره كه تو محله مون يه بيوه زني هست به اسم زهرا البته اينكه ميگم بيوه زن نه اونكه تصور كنيد سنش زياده چون 27 سال بيشتر نداره اما چون كلاً يه زن حشري بوده و اينطور كه ميگن به پسرعموي شوهرش خيلي حال ميداده و حتي شوهرش معتقده كه بچه دومشون كه يه پسر 4 الي 5 ساله است بايد بچه پسرعموش باشه چون بينهايت شبيه پسرعموشه و بنابراظهارات بچه اول زنه كه يه دختر بچه 12 ساله است زهرا بيشتر مواقع شبها تو چاي شوهرش قرص مي انداخته و بعد پسرعموي شوهرش مي اومده اونجا و يه حال درست و حسابي با زهرا ميكرده بعد كه مسئله ديگه عموميت پيدا ميكنه زهرا به چندتا ديگه از بچه هاي محل حال ميده و اين مطلب اونقد آشكار ميشه كه رضا شوهر زهرا ناچار ميشه زهرا رو طلاقش بده ( اين مسئله هم ناگفته نمونه كه بنابر اظهار هركسي كه زهرا رو كرده زهرا عاشق شبكه اسپايس پلاتينيومه و خيلي طالب اينه كه هركسيكه مي كندش آبشو تو دهنش بريزه ).چند روز قبل خانمم با مادرش و تعدادي از زنهاي اهل محل براي مدت 2 روز به يه سفر زيارتي رفتند و من هم از فرصت نهايت استفاده رو كردم و از اونجائيكه الان حدود 2 ساله كه يه سوراخ كون درست و حسابي نكردم ( چون زنم بهم كون نميده ) رفتم تو كار زهرا و شب آوردمش خونه اونقده حال داد كه نگو و نپرس.يه شب تا صبح كه باهاش بودم بيشتر از شش هفت بار آبم ريخت.قبل از هر كاري طبق روال معمول خودم يه دامن تنگ و استرچ تنش كردم و شروع كردم به ليسيدن كونش از روي دامن حسابي كه ليسيدمش سر آخر جلوم دراز كشيد و يه كمي كونشو قنبل كردو منم آبمو ريختم رو دامنش.بعد از 20 دقيقه كه با پسته و ميوه جات خودمونو تقويت كرديم نوبت رسيد به لخت كردنش.جاتون خالي هر تيكه از لباسشو كه در ميآوردم همون جاشو مي بوسيدم و مي ليسيدم از گردنش و پستوناش گرفته تا نافش و دورادور كسشو و دولپ كونش رونهاي سفيدش و ... بعدش هم نوبت رسيد به كردن كسش كه از گرما درست مثل كوره نونوايي شده بود. كسشو تو حالتهاي مختلف كردم از پايين و از بالا و از رو شكم و در حالت قنبلي و ... اونقد كسش با حال بود كه كلي آب ازم رفت اصلاً نميدونم اينهمه آب كجا ذخيره شده بود.بعداز يه كس كردن حسابي نشستيم و با آبجو و پسته و چيپس خودمونو تقويت كرديم.بعداز خوردن آبجو سر هر دوتا مون حسابي گرم شده بود و چون وقت لذتبخش ترين قسمتش بود اول بردمش تو حموم و حسابي داخل سوراخ كونشو تميز كردم حتي چندباري هم كيرمو تا ته كردم تو كونشو و درآوردم ( چون سر كير حالت چنگك فرم داره و موقع بيرون كشيدنش هرچي آت و آشغال تو سوراخ كون باشه ميكشه بيرون ) بعداز مرحله تميز كردن داخل سوراخ كونش آوردمش تو اطاق و با هم رفتيم رو تختخواب من دراز كشيدم و بهش گفتم بشينه رو دهنم نميدونيد چه هيجاني داشت وقتي ميديدم لحظه به لحظه سوراخ كونش داره به دهنم نزديك ميشه.بالاخره نشست رو دهنم و منم يه ليس حسابي و جانانه به سوراخش زدم بعد همونطور كه رو دهنم نشسته بود با دست يواش يواش بسمت كيرم متمايلش كردم و بهش فهموندم كه بحالت 69 انگليسي واسم ساك بزنه منم لبامو دورادور سوراخ كونش حلقه كردم و شروع كردم به لب گرفتن از سوراخ كونش درست مثل لب گرفتن از لباش ( اين قسمت لب گرفتن از كونو خيلي دوست دارم نميدونيد الان كه دارم اين متنو مينويسم يه دستم به كيرمه و با يه دستم دارم تايپ ميكنم ) همونطوريكه قبلاً باهاش طي كرده بودم ازش خواستم درحاليكه از كونش لب مي گيرم تو دهنم بگوزه ( اينكار خيلي حال ميده و منم اينكارو از دوستم ياد گرفتم و الان تقريباً روزي نيست كه زنم واسم اينكارو نكنه ) بگذريم زهرا يه ذره يه خودش فشار آورد و لبه هاي سوراخ كونش تو دهنم برجسته شد در اينموقع شهوت سراپاي وجودمو گرفته بود و از شدت هيجان نفسم بالا نمي اومد بعد يه گوز گنده و جانانه تو دهنم داد و از شدت شهوت درست همزمان با گوزيدنش آبم ريخت تو دهنش پدر سگ جنده يه طوري با آبم تو دهنش بازي ميكرد و اونو بيرون ميريخت و دوباره ميخوردش كه انگار سالهاي ساله كه هنرپيشه فيلمهاي سوپره منم كه اينطوري ديدمش بهش گفتم اگه بذاره ازش فيلم بگيرم حاضرم 50 تومن به دستمزدش اضافه كنم اما هركاري كردم قبول نكرد كه نكرد. بعداز يه وقفه طولاني و تقويت حسابي رفتم تو كار كونش بايد اعتراف بكنم كه كردن سوراخ كونش براحتي وقتيكه تو حموم ميكردمش نبود واسه همين مجبور شدم از يه كم روغن مايع كمك بگيرم و بعدش هم يه كون جانانه بكنم بايد اعتراف بكنم با وجوديكه دور كونش زياد بزرگ نيست ( حدوداً ) بايد 95 تا 98 سانت باشه اما به اندازه يه كون 120 سانتي بمن شهوت داده بود و خلاصه تا خود صبح چندبار آبمو تو سوراخ كونش ريختم و بعد ازش مي خواستم كه آبمو از كونش پس بزنه اما فقط دفعه اول اينكارو تونست بكنه چون در دفعات بعدي اونقدر ضعيف شده بودم كه با هر بار كردن 2تا3 قطره بيشتر از كيرم آب نمي اومد.سرآخر هم موقع حساب كردن يه 5 تومن بيشتر از اوني كه باهاش طي كرده بودم بهش دادم تا ازم راضي باشه و واسه دفعه بعد ديگه باهاش هيچ مشكلي نداشته باشم بعدش هم صبح زود فرستادمش بره خونه شون. فعلاً دارم به اين قضيه فكر ميكنم كه چطوري ميتونم ازش فيلم بگيرم اگه اينكار انجام بشه حتماً عكس كونشو واستون ميذارم تا ببينيد و راجع بهش نظر بديد.

سكس كوچيك من و زن دوستم

ما توي يه شهر كوچيك توي يه آپارتمان زندگي ميكرديم.يه روز ديديم كه يه مستاجر جديد واسه طبقه همكف اومده اوايل زياد به همسايه هاي جديد هيچ اهميتي نميدادم حتي اگه مي ديدمشون هم محلشون نميذاشتم. تا اينكه يه روز خانومم اومد بهم گفت كه زن اين طبقه پاييني همزبون ماست و خلاصه خانومم يواش يواش با زن طبقه پاييني دوست شد.اوايل فقط رفت و اومد بين خانومها بود ( ازحق نگذريم زنه خيلي ناز بود چشماي روشن و موهاي خرمايي و هيكل توپري داشت ) و وقتي من مي اومدم خونه ليلا ( زن طبقه پاييني ) ميرفت خونه شون اما بعداز مدتي كه سر سلام و عليكمون باز شد ديگه منم كه ميومدم خونه ليلا تو خونه مون ميموند و خلاصه يه جور صميميت داشت بينمون بوجود مي اومد.هروقت هم چشمم به چشمش مي افتاد ميديدم كه ميخواد باچشماشد آدمو بخوره ميدونم كه خوب ميدونيد چي ميگم و منظورم چه جور نگاههايي هست.يه بار كه داشتم از سركار برميگشتم ديدم ليلا انگار كليدش توي سوراخ قفل گير كرده و اونم خم شده داره با كليده ور ميره منم تا اين وضعيتو ديدم رفتم جلو و گفتم ليلا خانوم چي شده؟ گفت نميدونم چرا گير كرده.گفتم بذار كمكتون كنم و بلافاصله همونطور كه دستش به كليد بود دستمو گذاشتم رو دستش كه كمكش كنم و پيش خودم گفتم اگه اهلش نباشه الان دستشو ميكشه كنار كه ديدم اينكارو نكرد و انگار نه انگار كه من يه مرد غريبه ام منم درحيني كه داشتم سعي ميكردم درو واسش وا كنم يكي دوبار از پشت چسبوندم بهش ديدم اصلاً ناراحت نشد وقتي هم كه در واسش وا كردم بعداز كلي تشكر گفت بفرماييد تو. گفتم نه خيلي ممنون بالا خانوم منتظرمه انشاا... سر يه فرصت مناسب خدمت ميرسيم بعد كه خواستم از پشتش رد بشم بازم يواشكي دستمو به كونش مالوندم و ديدم برگشت و يه لبخند كوچيكي زد.ديگه واسم مسجل شد كه ليلا خانوم اهل حاله.يه روز هم برحسب اتفاق تو تاكسي كنار همديگه نشستيم كه من يواشكي رونمو چسبوندم به رونش و بعد خودمو كشيدم يه ذره كنار كه ديدم اينبار ليلا خودش رونشو آورد چسبوند به رون من.واي نميدونيد كه چه حرارتي رو داشت بمن منتقل ميكرد.
بگذريم اوضاع داشت به همين منوال ميگذشت كه يواش يواش با شوهرش هم دوست شدم و طبيعتاً رفت و آمدمون هم بيشتر شد.اين وضعيت زياد ادامه نداشت چون يه روز ديدم كه حميد و ليلا بار و بنديلشونو جمع كردند و رفتند.واسم خيلي عجيب بود كه چرا اينطوري سرزده و بدون خداحافظي رفتند.چندوقت بعد ماهم از اون شهر كوچيك رفتيم به شهر خودمون و با مادرخانمم زندگي كرديم. بعداز مدتها كه ديگه ليلا و حميدو فراموششون كرده بوديم يه روز بعداز ظهر كه تنها تو خونه بودم ديدم تلفن زنگ زد گوشي رو ورداشتم ديدم ليلا پشت خطه. خلاصه بعداز كلي چاق سلامتي ازش پرسيدم كه چرا اونطوري رفتيد و اصلاً كجا رفتيد و از اينجور حرفها كه ليلا سر درددلش واشد كه آره خانواده حميد بمن تهمت زده بودند كه من با شهرخواهر حميد رابطه دارم و ما هم دعوامون شد و چون ما رو تهديد كرده بودند ماهم به ..... اومديم و با پدرو مادر من زندگي مي كنيم.اين تلفن زدنها ادامه داشت و خيلي وقتا هم واسه خانومم زنگ ميزد و با همديگه درددل ميكردند. منم بيشتر وقتا از محل كارم واسه ليلا تلفن ميزدم و گاهي صحبتهاي شيطنت آميز كوچيكي هم داشتيم.تا همون سال عيد خانومم گفت كه بيا عيد بريم به ....خونه ليلا اينا.منم گفتم بابا اونا خودشون دو خونوارند و جا ندارند كه ماهم بريم اونجا.خانومم گفت نه پدر و مادر و تمام فك و فاميلهاي ليلا دارند ميرن به جزيره كيش و ليلا و حميد عيدو تنها هستند.خلاصه درد سرتون ندم عيدو رفتيم به اونجا و روز اول كه خواستم برم حموم ليلا گفت صبركن بذار برم حمومو آماده كنم.رفت و بعداز چند دقيقه برگشت و گفت حموم آماده اس.منم رفتم تو رختكن و لخت شدم برم زير دوش كه ديدم يه شورت زنونه حرير مشكي خوشگل و خوشبو روي دوش آويزونه.واي نميدونيد كه اونروز با اون شورته چيكار كردم.هنوزم اون شورتو يادگاري دارمش.وقتي از حموم دراومدم ليلا گفت خستگي از تنت دررفت؟ منم گفتم بله واقعاً كه حموم شما خستگي رو از تن آدم درمياره.اون عيد گذشت و حميد و ليلا هم بعداز مدتي يه خونه واسه خودشون اجاره كردند و به خونه مستقل خودشون رفتند.تابستون همون سال واسه يه كار اداري بايد به شهر ليلا و حميد ميرفتم ( البته مجردي ) خوب طبيعيه كه رفتم به خونه حميد و ليلا وقتي رسيدم بعداز كلي چاق سلامتي و تعارف تيكه پاره كردن ها خواستم برم به حموم كه ليلا گفت بذار بيام حمومو نشونت بدم آخه حموم اين خونه تو زير زمينه با همديگه به زير زمين رفتيم و ليلا رفت داخل رختكن و روي سبد لباسها خم شد و كونشو رو بمن قنبل كرد و طوري وانمود كرد كه داره سبد لباسها رو خالي ميكنه منم رفتم يواش از پشت چسبوندم به كونش ديدم از زير دستش يه نگاهي بمن كرد و يه لبخند كوچيك زد.منم كه اين چراغ سبزو ديدم يواش يواش خم شدم و همونطور قنبل كونشو دودستي چسبيدم و شروع كردم به بوسيدن كونش و تو يه لحظه كوتاه شلوارشو كه كيپ كونش شده بود بزحمت كشيدم پايين و سوراخ كونشو بوسيدم و تا زبونمو كردم تو سوراخ كونش بلافاصله شلوارشو كشيد بالا و گفت الان حميد مشكوك ميشه بهتره برم بالا منم همونجا چندتا لب جانانه ازش گرفتم و وقتي خواست بره كيرمو درآوردم بيرونو گفتم ليلا حالا با اين چيكار كنم؟ كه ديدم يه لبخند شيطنت آميزي زد و گفت تو نميخواد كاري بكني الان خودم درستش ميكنم بعد اومد سر كيرمو گرفت تو دهنش و شروع كرد به ميك زدن هنوز سه چهار تا بيشتر ميك نزده بود كه من از بس حشري بودم آبم با شدت تمام اومد اولين پرتاب ريخت تو دهن ليلا و بلافاصله كيرمو از دهنش درآورد و بقيه آبم ريخت رو صورتش و رو لباسش . كه گفت اييييش چرا اينطوري كردي؟ و رفت.همه اين جريان شايد ظرف كمتراز 5 دقيقه اتفاق افتاد.
بعداز اون جريان يه بار هم تو خونه خودمون تو يه فرصت كوتاه از ليلا لب گرفتم. بعدش هم كه حميد به رابطه من و ليلا شك كرده بود سر يه برنامه بيخودي يه بهونه گرفت و يه دعواي حسابي با من راه انداخت و مارو ديگه واسه هميشه از يه همچين نعمتي محروم كرد.

Monday, July 16, 2007

SEXY STORY2

8ساشااسم من ساشا است 23 سالمه و در تهران زنگي مي كنم . براي من عجيبه كه تو تمام سابتهاي ايراني فقط به مسائل سكسي دو جنس مخالف مي پردازند و مسائل ديگه اصلآ طرفداري نداره اين در حاليكه روز به روز هم به طرفداران اينجور مسائل اضافه مي شه .بگذريم من مي خوام يك خاطره جالب و شنيدني را در مورد خودم براتون بگم .من در يك خانواده بسيار مرفه به دنيا امدم ولي متآسفانه تو همون سالهاي كودكي مادرم رو از دست دادم بعد از اون هم هيچ زني پيدا نشد تا دروازه دل پدرم رو فتح كنه در نتيجه اون فقط خودشو سرگرم كار كرد و از بزرگ شدن من زياد خبري نداشت به همين علت من در تنهايي خودم بزرك شدم به علت آزادي و قد و بالاي خوبي هم كه داشتم آدمهاي زيادي هم دوروبرم بودن ولي عجيب بود كه گرايش زيادي به پسرها در خودم احساس نمي كردم از سكس با اونها زياد لذت نمي بردم با اينكه همه نوع سكسي رو هم تجربه كردم تا اينكه از طريق اينترنت با يك دختري كه در حوالي خانه ما بود دوست شدم و دوستي سكسي ما با هم شروع شد اولش هر دو بي تجربه بوديم ولي كم كم ياد گرفتيم چه طوري هم ديگرو ارضا كنيم سارا تبديل شد به يك جز جدا ناپذير زندگي من اما يكهو يك اتفاق عجيبي تو زنگي من رخ داد پدرم با يك خانمي به اسم فرزانه آشنا شد و تصميم به ازدواج گرفتن عين هميشه براي من مهم نبود اما دلم مي خواست كه بدونم اين زن كيه كه بد از سالهاي دل پدرم رو برده وقتي ديدمش يك حس عجيب بهم دست داد فرزانه بي نهايت خوش هيكل و سكسي بود و نگاهاش يك طور خاصي بود اما من زياد باهاش كنار نيومدم پدرم عين هميشه قو مسافرتهاش غرق بود يك روز كه عين هميشه تنها بودم سارا اومد پيشم داشتيم با هم حال مي كرديم كه يكهو احساس كردم يكي داره نگاهمون مي كنه بعد ديدم كه فرزانه است كه با تعجب داره مارو ديد مي زنه از ترس نمي دونستم چي كار كنم فقط زود سارا رو رد كردم رفت و گفتم كه با يك مدتي اون ورا افتابي نشه شب براي شام نرفتم همش مي ترسيدم اما هيچ اتفاقي نيافتاد و فزرانه هيچي يه كسي نگفت بعد از يك مدتي همه چي فراموش شد ولي من ته دلم از اون دلگير بودم چون سارا رو ا ز دست داده بودم.چند ماه بعد از اون قضيه يك روز رفتم تو حموم وان رو پر آب كردم و توي عالم خودم بودم كه فرزانه در زد و اومد از توي حمام چيزي برداره بابا هم خونه نبود منم بهش اجازه دادم و اومد تو اما خيلي زود فهميدم كه انگار داره الكي دنبال چيزي مي گرده اومد و كنار وان نشست و گفت بزار پشتتو بكشم با اكراه قبول كردم و اوناروم با اون دستاي قشنگش شروع به ماليدن پشت من با ليف كرد بعد از يك مدتي احساس كردم حركات دستش يك جوري داره مي شه اون يواش يواش اومد جلو و شروع به ماليدن سينه هام كرد وقتي حس كردم كه دارم بد جور ي حشري مي شم زود ليفو ازش گرفتم و گفتم مرسي و از حموم زدم بيرون رفتم تو اتاقم حالم بدجوري بد شده بود با حوله نشستم تا حالم يكم جا بياد كه يكهو دوباره سر و كله فرزانه پيدا شد بلند شدم و روبروش وايستادم ديدم كه يك جور خاصي به من نگاه مي كنه اما يك دفعه وبي مقدمه مثل يك شير گشنه به طرف من اومد و منو انداخت رو تخت حولمو باز كردو به سمت پستونام حمله كرد هي ميك مي زد و هي مي ماليد از زير دستاي وحشيش هم نمي تونستم فرار كنم بعد از يك مدت كوتاهي دگيه خودمو ول دادم و گذاشتم لذت ببرم اون بد جوري خشري بود من لختو اون با لباس به جون من افتاده بود باورم نمي شد انقدر حرفه اي باشه همين طور منو مي ليسيد و مي اومد پايين دستاشم بيكار نبود و هي منو مي مالوند تا رسيد به دروازه كسم يكم كسمو بو كرد و بعد شروع كرد به زبون زدن واييييييييييييي داشتم مي مردم چه حالي ميداد بعد يا يك انگشتش كرد تو سوراخ كنم ديگه بد حشري بودم بلند شدم و اونو هم لخت كردم مي خواستم لختشو ببينم واييييييييييييييييي چه كسي بود چه پستونهايي چه كوني چه كسي داشت جون منم افتادم به جونش اونم كه بد حشري بود مي گفت جون ياالله بكن منو واي زودتر ازش پرسيدم دوست داره ارضاش كنم داد مي زد اره اره زود باش از سينه هاش اومدم پايين دشتامو با تف خيس كردم و رفتم سراغ چوچولش و اروم شروع به ماليدنش كردم اول با يك انگشت بد با دوتا بدم با چهار انگشت سرعتشم تندتر كردم و با شصتم مي كردم تو كسش داد مي زد هي تندتر كردم تا اينكه بدنش به لرزش افتاد من كه مي دونستم اين يعني اينكه داره ارضا مي شه ول نكردم تا اينكه كامل ارضا شد و از حال رفت بعد از اون موقع تا حالا منو زن باباي جيگرم خيلي وقتا با هم حال مي كنيم چون بهتر از مردا مي تو نيم همديگرو ارضا كنيم